تبليغاتX
عشق همیشه ماندگار
عشق من تموم زندگی من



پسر قصه و دختر رویا

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

 

 روزی بود و روزگاری پسری بود که همیشه دعا میکرد

 

که خدا دلش و از غم و غصه نجات بده از خدا میخواست

 

 که دلش رو با یه عشق پر کنه شب و روز توی همین فکر بود

 

همیشه دعاش به درگاه خدا این بود که خدا یه دختر خوشکل رو

 

 سر راهش قرار بده و مهر اونو به دل اون دختره بندازه تا

 

 روحشون با هم یکی بشه و پسر قصه ی ما از تنهایی در بیاد.

 

 اما سالیان سال بود که دعاهاش اثری نداشت و به آرزوش نمی رسید

 

خیلی احساس پوچی میکرد دیگه براش همه چیز بی رنگ و عادی شده بود

 

دیگه همه چیز دلش رو زده بود از هیچی خوشحال نمی شد.

 

 همه روزها براش مثل هم شده بود تا اینکه زد و یه شب توی خواب

 

 یه دختر خوشکل و قشنگ رو دید که بهش می خندید

 

 به دختره گفت: چی میشد اگه تو مال من میشدی؟

 

باز دختره بهش خندید پسر تنهای قصه که کمی دل و جرات پیدا کرده بود

 

دوباره گفت : میای دلهامون و با هم یکی کنیم؟

 

دختر تو رویا گفت: برای اینکه دلها یکی بشه باید عاشق بود...

 

پسر قصه گفت: چی میشد اگه تو عاشق من بودی؟

 

 من میتونم با عشق یه خونه بسازم به بزرگی آسمون ها یه باغ براش درست

 

کنم اندازه ی تموم جنگلهای دنیا وسط باغش یه حوض می سازم اندازه ی تموم

 

دریاها اون وقت توی این حوض از عشق خودم میریزم تا پر از ماهیهای

 

قشنگ بشه و همشون اسم تو رو صدا کنن

 

دختر تو رویا خندید و گفت: مگه میشه تو با عشق اینکارا رو بکنی؟

 

عشق هیچوقت تنها نمیاد . همیشه غم و عشق با همن وقتی هم که غم بیاد

 

نمی ذاره تو اون خونه و باغ و حوض رو بسازی...

 

پسر قصه گفت: من سر غم رو با سنگهای همون خونه می شکنم

 

دختر رویا گفت: اونوقت تمام سنگهای خونه رنگ خون میشن

 

پسر قصه گفت: من با شاخه های درختهای باغ غم رو میزنم تا بره

 

دختر رویا گفت: اون موقع تموم برگهای باغ زرد میشن و میریزن

 

پسر قصه گفت: من غم رو توی حوض خفه میکنم تا دیگه ما رو اذیت نکنه

 

دختر رویا گفت: اونوقت آب حوض بوی غم میگیره و همه ماهی ها

 

میمیرن و دیگه نمی تونن اسم منو صدا کنن

 

                    میدونی پسر قصه چی گفت؟؟؟ ...

 

شما بگو چی گفت؟؟؟؟؟؟

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 0:59 توسط گلک و یخک و داداشی |