یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود
روزی بود و روزگاری پسری بود که همیشه دعا میکرد
که خدا دلش و از غم و غصه نجات بده از خدا میخواست
که دلش رو با یه عشق پر کنه شب و روز توی همین فکر بود
همیشه دعاش به درگاه خدا این بود که خدا یه دختر خوشکل رو
سر راهش قرار بده و مهر اونو به دل اون دختره بندازه تا
روحشون با هم یکی بشه و پسر قصه ی ما از تنهایی در بیاد.
اما سالیان سال بود که دعاهاش اثری نداشت و به آرزوش نمی رسید
خیلی احساس پوچی میکرد دیگه براش همه چیز بی رنگ و عادی شده بود
دیگه همه چیز دلش رو زده بود از هیچی خوشحال نمی شد.
همه روزها براش مثل هم شده بود تا اینکه زد و یه شب توی خواب
یه دختر خوشکل و قشنگ رو دید که بهش می خندید
به دختره گفت: چی میشد اگه تو مال من میشدی؟
باز دختره بهش خندید پسر تنهای قصه که کمی دل و جرات پیدا کرده بود
دوباره گفت : میای دلهامون و با هم یکی کنیم؟
دختر تو رویا گفت: برای اینکه دلها یکی بشه باید عاشق بود...
پسر قصه گفت: چی میشد اگه تو عاشق من بودی؟
من میتونم با عشق یه خونه بسازم به بزرگی آسمون ها یه باغ براش درست
کنم اندازه ی تموم جنگلهای دنیا وسط باغش یه حوض می سازم اندازه ی تموم
دریاها اون وقت توی این حوض از عشق خودم میریزم تا پر از ماهیهای
قشنگ بشه و همشون اسم تو رو صدا کنن
دختر تو رویا خندید و گفت: مگه میشه تو با عشق اینکارا رو بکنی؟
عشق هیچوقت تنها نمیاد . همیشه غم و عشق با همن وقتی هم که غم بیاد
نمی ذاره تو اون خونه و باغ و حوض رو بسازی...
پسر قصه گفت: من سر غم رو با سنگهای همون خونه می شکنم
دختر رویا گفت: اونوقت تمام سنگهای خونه رنگ خون میشن
پسر قصه گفت: من با شاخه های درختهای باغ غم رو میزنم تا بره
دختر رویا گفت: اون موقع تموم برگهای باغ زرد میشن و میریزن
پسر قصه گفت: من غم رو توی حوض خفه میکنم تا دیگه ما رو اذیت نکنه
دختر رویا گفت: اونوقت آب حوض بوی غم میگیره و همه ماهی ها
میمیرن و دیگه نمی تونن اسم منو صدا کنن
میدونی پسر قصه چی گفت؟؟؟ ...
شما بگو چی گفت؟؟؟؟؟؟


